مگه ميشه...؟

مگه ميشه خيال من - از اين شبمرگي راحت شه؟
مگه ميشه كه خون خوردن - به حكم قصه عادت شه؟
خيالت ميشه از يادم - بره زخم گلوي شب؟
گمونت لفظ نفريني - ميفته از زبون و لب؟
نه جونم رقص آتيشو - نميشه ديد و چشمو بست
حريق سنبل و سوسن* - ته يك كوچه يادم هست
هنوزم جاي زخمي كه - رو پشتم مونده مي‌سوزه
هنوزم آلبوم ذهنم - پر از عكساي ديروزه
بخون با من تو هم شعر - سياه و سرخ ديروزو
تو هم باور نكن حرف - مورخ هاي امروزو
تو دنيايي كه مغزامون - پر از ابهام و ترديده
و شك جايز شده حتي - به هرچي چشم ما ديده
ولي دردي كه تو پشتم! - ولي اين بغض لامذهب!
خيالت ميشه از يادم - بره زخم گلوي شب؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*شاملو: ....کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد