سر از ...

سر از گيجه، سر از سرسام، سر از كابوس بي‌خوابي
سر از تقدير سربازي، سر از تشويش بي تابي

من از بند غزل مرگي و بي وزني به بي بزمي
من از بند پوتيناي گلي تو مارشاي رزمي

كه چسبوندن به سردارا، به سروانا و سركارا
به دژباناي خون تشنه، به شايد سايه‌شون حتا

به طبلي كه ورم كرده هميشه زير پاي چپ
بو بوم بوم بامب، تاتاپ تاپ تپ

به چشمي كه هراسونه به يك امضاي خط خورده
كه روزبرگي و اسمي كه تو دفترچه غلط خورده

من از سبز لجن مرده، من از اسمي كه رو سينه‌م
من از آيينه‌اي كه توش؛ ‹‹...نه! اين من نيست!›› مي‌بينم

از اين شب لغويا و سوختن و اكراه خون خوردن
كه از بودن بريدن، تن زدن، مردن

سر از گيجه، سر از سرسام ، سر از نفرين سربازي
نه باختن باورش سخته! نه بردن داره اين بازي!*

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
: ... اين ترانه از اون دست كارايي كه توي همين اديتور بلاگفا نوشته شده.
* تو مصرع آخر (چون ديرم شده بود) از يه مصرع از يه ترانه ديگه استفاده كردم.

 

بزليه!

گور بابايشان چرايشگاه گوركناني كه جنب مي‌شوند از حس لامثه
كه جنب مي‌ميرند و جنب محشور مي‌شوند
اصلا بگو امشب براي چي گرفته، تب كرده، بو مي‌دهد دهان ناي تابستان
پدر به خنده مي‌گفت: آن زمان ها كه شاه بر تخت كاخ، دمر مي‌خوابيد و خواب نفت مي‌ديد، به آقايان مي‌گفتند اين ۵ تمني را بگير و تا صبح براي آن دستْ كوتاه، عربي بخوان...با لام و ميم و عين الحلق!
آن ها هم تا دلشان مي‌خواست دستْ‌كوتاهانمان را مي‌خنداندند تا سحر، و دست‌آخر شاكر آن همه مرگ و مير بودند. كه چون نواله هايي با گزير، هر آينه چون بركات آسماني به سويشان سرازير بود...

دوشينه كه به استعمال الدخان نشسته بودم در نزهتگهي، لطيفه اي گفتم براي خودم و دل سيري گريستم: كه بگو اين الاغ ها بر صندلي‌هايي پالان مي‌سايند كه جايگه استران نيست، جايگه پالان دوزان است كه زير سمهاشان ريق الرحمان سركشيده‌ يا زاويه نشين شده‌اند...