از وقتي دستاي يك كارگر ساختموني رو تو مترو ديدم، اين ترانه توي مغزم نطفه بست؛ انقدر پاپي شد و دست و پا زد، كه بالاخره اينجوري متولد شد. ناهمگون و شكسته....
دستاش اگر به حادثه تن داده تصويري از تحمل و تحميله بيجمعه مونده برگاي تقويمش بختش ولي؛ تا يادشه تعطيله
سيمان؛ مچاله كرده سرانگشتاشو مثل زمين تشنه، ترك داره تا كم نيارن پيش رفيقاشون گفتن به بچهها؛ باباتون معماره
زخماي سقف و سمفوني بارون هي؛ چكه چكه؛ كاسه؛ لگن؛ بشقاب هشدار ِ قطع ِ گاز ِ سر ِ چله شبگريههاي بيرمق ِ بيخواب
شلاق ميكشه روي وجدانش شرمي كه از خودش به خودش داره: ميسوزه توي تب؛ زن ِ بدحالش لب؛ وا نميكنه ولي بيچاره
انقدر غرقه تو خودش از غم كه بيكله از خيابونا رد ميشه با اين سوال لعنتي درگيره: كه«مردنش براي كي بد ميِشه؟»
فكرش؛ خراب ِ خاطره ميخنده چشماش به خون نشسته و حيرونه ترس از تصور ِ نشدن داره تكليف ِ زندگيشو نميدونه
چند وقته از تصور اين رويا دست و دلش، به دلهره ميلرزه باز اما با خودش ميگه؛ «دل كندن» سخته! ولي به «دلخوشي» ميارزه
«رويا» براش تجسم كابوسه چشماش تره، لباش ولي ميخنده آخر يه شب تو جادهي برگشتن چشماشو رو سياهيا ميبنده