شب گذشته، وقتي در پياده‌روهاي خيابان ولي‌عصر قدم مي‌زدم، با كودكي مواجه شدم كه مشغول نوشتن تكليف‌مدرسه‌اش بود(پنداري لااقل).
در همان چند ثانيه‌ي عبور از كنارش، ناخود‌آگاه خواستم همچون زناني كه دورش حلقه زده‌بودند، اسكناسي از جيبم در‌آورم و به او بدهم. اما بلافاصله اين حس در من دويد‏، كه: ”...اين كودك نيز بلد است چطور مردم را بفريبد”.
تا به خودم بيايم، از كودك گذشته بودم. اما واقعا اين حس بي اعتمادي را مديون چه يا كه هستم امروز؟
و بي‌اشك؛ گريستم!!!