شريف بود واژههام
برايم از گذشته ها سخن مگو!
سخن مگو!
نه اينكه خش بيافتدم به باور از گذشتهها
نه اينكه پا بلرزدم:
كه كي؟
كجا؟
كه من چرا...؟
نه! جان هركه پيش از اين!
نه! جان هركهئي كنون!
من از مرور ابتدا
رسيدهام به انتها
برايم از گذشته ها سخن مگو!
سخن مگو!
هراسم از حقيقت گذشتهها نبوده! هان!!!
نبردهام ز يادشان!
كه بخشي از مناند و من
ندادهام به خاكشان!
برايم از گذشته ها سخن مگو!
سخن مگو!
كه در گذشته نيزهم
شريف بود واژههام
و هيچ تن ندادهام به طرح موهن سوال
نهان نبودم و نهانيام نبوده هيچگاه
نه در گذشته و نه حال
مرا نكاو، هيچ پاسخي ندارمت كه پيشتر
نگفته مانده باشد از زبان شك و احتمال:
كه من؟
چرا؟
كجام؟
برايم از گذشته ها سخن مگو!
سخن مگو!
به اينكه از مقال و قال رد شديم
گذشتهها گذشت و ما
زمانه را بلد شديم
اگرچه خوب و بد شديم
سخن، زبان كه بگذريم
گوشيام نمانده، هان!
برايم از گذشتهها سخن مگو
مرا نكاو! در گذشته بيشاز اين
مرا مخوان!
كه گوشيام نمانده هان!
كه از گذشته ها دگر
سخن مران!
سخن مران!
سخن مران!