تبليغاتX
ويسلاوا شيمبورسکا شاعر مطرح لهستاني درگذشت
جمعه, 14 بهمن 1390

© 2012 - ترانه سراها

نفس...
از وقتي دستاي يك كارگر ساختموني رو تو مترو ديدم، اين ترانه توي مغزم نطفه بست؛ انقدر پاپي شد و دست و پا زد، كه بالاخره اينجوري متولد شد. ناهمگون و شكسته....

دستاش اگر به حادثه تن داده
تصويري از تحمل و تحميله
بي‌جمعه مونده برگاي تقويمش
بختش ولي؛ تا يادشه تعطيله

سيمان؛ مچاله كرده سرانگشتاشو
مثل زمين تشنه، ترك داره
تا كم نيارن پيش رفيقاشون
گفتن به بچه‌ها؛ باباتون معماره

زخماي سقف و سمفوني بارون
هي؛ چكه چكه؛ كاسه؛ لگن؛ بشقاب
هشدار ِ قطع ِ گاز ِ سر ِ چله
شب‌گريه‌هاي بي‌رمق ِ بي‌خواب

شلاق مي‌كشه روي وجدانش
شرمي كه از خودش به خودش داره:
مي‌سوزه توي تب؛ زن ِ بدحالش
لب؛ وا نمي‌كنه ولي بي‌چاره

انقدر غرقه تو خودش از غم كه
بي‌كله از خيابونا رد مي‌شه
با اين سوال لعنتي درگيره:
كه«مردنش براي كي‌ بد مي‌ِشه؟»

فكرش؛ خراب ِ خاطره مي‌خنده
چشماش به خون نشسته و حيرونه
ترس از تصور ِ نشدن داره
تكليف ِ زندگي‌شو نمي‌دونه

چند وقته از تصور اين رويا
دست و دلش، به دلهره مي‌لرزه
باز اما با خودش مي‌گه؛ «دل كندن»
سخته! ولي به «دلخوشي» مي‌ارزه

«رويا» براش تجسم كابوسه
چشماش تره، لباش ولي مي‌خنده
آخر يه شب تو جاده‌ي برگشتن
چشماشو رو سياهيا مي‌بنده
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 12:54  توسط سید هادی حسینی نژاد | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 16:35  توسط سید هادی حسینی نژاد | 


شب گذشته، وقتي در پياده‌روهاي خيابان ولي‌عصر قدم مي‌زدم، با كودكي مواجه شدم كه مشغول نوشتن تكليف‌مدرسه‌اش بود(پنداري لااقل).
در همان چند ثانيه‌ي عبور از كنارش، ناخود‌آگاه خواستم همچون زناني كه دورش حلقه زده‌بودند، اسكناسي از جيبم در‌آورم و به او بدهم. اما بلافاصله اين حس در من دويد‏، كه: ”...اين كودك نيز بلد است چطور مردم را بفريبد”.
تا به خودم بيايم، از كودك گذشته بودم. اما واقعا اين حس بي اعتمادي را مديون چه يا كه هستم امروز؟
و بي‌اشك؛ گريستم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 16:45  توسط سید هادی حسینی نژاد | 

برايم از گذشته ها سخن مگو!
سخن مگو!

نه اينكه خش بيافتدم به باور از گذشته‌ها
نه اينكه پا بلرزدم: 
                     كه كي؟
                     كجا؟
                     كه من چرا...؟

نه! جان هركه پيش از اين!
نه! جان هركه‌ئي كنون!
من از مرور ابتدا
رسيده‌ام به انتها

برايم از گذشته ها سخن مگو!
سخن مگو!

هراسم از حقيقت گذشته‌ها نبوده! هان!!!
نبرده‌ام ز يادشان!
كه بخشي از من‌اند و من
نداده‌ام به خاكشان!

برايم از گذشته ها سخن مگو!
سخن مگو!

كه در گذشته نيزهم
شريف بود واژه‌هام
و هيچ تن نداده‌ام به طرح موهن سوال
نهان نبودم و نهاني‌ام نبوده هيچ‌گاه
نه در گذشته و نه حال
مرا نكاو، هيچ پاسخي ندارمت كه پيش‌تر
نگفته مانده باشد از زبان شك و احتمال:
                                                كه من؟
                                                چرا؟
                                                كجام؟

برايم از گذشته ها سخن مگو!
سخن مگو!

به اينكه از مقال و قال رد شديم
گذشته‌ها گذشت و ما
زمانه را بلد شديم
اگرچه خوب و بد شديم

سخن، زبان كه بگذريم
گوشي‌ام نمانده‌، هان!
برايم از گذشته‌ها سخن مگو
مرا نكاو! در گذشته بيش‌از اين
مرا مخوان!
كه گوشي‌ام نمانده هان!
كه از گذشته ها دگر ‌‌‌‌
سخن مران!
سخن مران!
سخن مران!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 21:0  توسط سید هادی حسینی نژاد | 

سر از گيجه، سر از سرسام، سر از كبوس بي‌خوابي
سر از تقدير سربازي، سر از تشويش بي تابي

من از بند غزل مرگي و بي وزني به بي بزمي
من از بند پوتيناي گلي تو مارشاي رزمي

كه چسبوندن به سردارا، به سروانا و سركارا
به دژباناي خون تشنه، به شايد سايه‌شون حتا

به طبلي كه ورم كرده هميشه زير پاي چپ
بو بوم بوم بامب، تاتاپ تاپ تپ

به چشمي كه هراسونه به يك امضاي خط خورده
كه روزبرگي و اسمي كه تو دفترچه غلط خورده

من از سبز لجن مرده، من از اسمي كه رو سينه‌م
من از آيينه‌اي كه توش؛ ‹‹...نه! اين من نيست!›› مي‌بينم

از اين شب لغويا و سوختن و اكراه خون خوردن
كه از بودن بريدن، تن زدن، مردن

سر از گيجه، سر از سرسام ، سر از نفرين سربازي
نه باختن باورش سخته! نه بردن داره اين بازي!*

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
: ... اين ترانه از اون دست كارايي كه توي همين اديتور بلاگفا نوشته شده.
* تو مصرع آخر (چون ديرم شده بود) از يه مصرع از يه ترانه ديگه استفاده كردم.


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 22:5  توسط سید هادی حسینی نژاد | 
گور بابايشان چرايشگاه گوركناني كه جنب مي‌شوند از حس لامثه
كه جنب مي‌ميرند و جنب محشور مي‌شوند
اصلا بگو امشب براي چي گرفته، تب كرده، بو مي‌دهد دهان ناي تابستان
پدر به خنده مي‌گفت: آن زمان ها كه شاه بر تخت كاخ، دمر مي‌خوابيد و خواب نفت مي‌ديد، به آقايان مي‌گفتند اين ۵ تمني را بگير و تا صبح براي آن دستْ كوتاه، عربي بخوان...با لام و ميم و عين الحلق!
آن ها هم تا دلشان مي‌خواست دستْ‌كوتاهانمان را مي‌خنداندند تا سحر، و دست‌آخر شاكر آن همه مرگ و مير بودند. كه چون نواله هايي با گزير، هر آينه چون بركات آسماني به سويشان سرازير بود...

دوشينه كه به استعمال الدخان نشسته بودم در نزهتگهي، لطيفه اي گفتم براي خودم و دل سيري گريستم: كه بگو اين الاغ ها بر صندلي‌هايي پالان مي‌سايند كه جايگه استران نيست، جايگه پالان دوزان است كه زير سمهاشان ريق الرحمان سركشيده‌ يا زاويه نشين شده‌اند...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 18:17  توسط سید هادی حسینی نژاد | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 17:43  توسط سید هادی حسینی نژاد | 
مگه ميشه...؟

مگه ميشه خيال من - از اين شبمرگي راحت شه؟
مگه ميشه كه خون خوردن - به حكم قصه عادت شه؟
خيالت ميشه از يادم - بره زخم گلوي شب؟
گمونت لفظ نفريني - ميفته از زبون و لب؟
نه جونم رقص آتيشو - نميشه ديد و چشمو بست
حريق سنبل و سوسن* - ته يك كوچه يادم هست
هنوزم جاي زخمي كه - رو پشتم مونده مي‌سوزه
هنوزم آلبوم ذهنم - پر از عكساي ديروزه
بخون با من تو هم شعر - سياه و سرخ ديروزو
تو هم باور نكن حرف - مورخ هاي امروزو
تو دنيايي كه مغزامون - پر از ابهام و ترديده
و شك جايز شده حتي - به هرچي چشم ما ديده
ولي دردي كه تو پشتم! - ولي اين بغض لامذهب!
خيالت ميشه از يادم - بره زخم گلوي شب؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*شاملو: ....کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 18:9  توسط سید هادی حسینی نژاد | 

هزليه

از همه چيزي پناه مي برم به چيزي كه هيچي نيست‏،
درد بي دردي گرفته‌ وجودم را
نه اينكه خوشي زده باشد زير دل روزهايم
نه!
خوشي زده به كوچه علي چپ و هيچ جور حاضر نمي‌شود از خر اين شيطان نامراد پياده شود
من مراد را نمي‌شناسم‏، اما مطمئنم كه او هم يك جايي الان نشسته سرپا و ناشتا سيگار pin مي‌مكد
وقتي روزانه 18 ساعت با خودت كلانجار بروي‏ تنها به ابن‌خاطر كه چيزي از زندگي بفهمي و در قبال آن زندگي حاضر نمي‌شود كف ادراكت تفي بياندازد، برو بمير آرزودان بي خاصيت-برو بمير
پول همه چيز نيست، اما پول كه نداشته باشي همه چيزي نداري!!!
آنوقت يك بي همه چيز ديگر مثل خودت، مي‌كشد پايين و مي‌بنددت به الفاظ عليه السلام
از وقتي زير پرچم اين قداست براي اولين بار پا چسباندم، يادم هست كه زير آفتاب شهريور هرزه گرد
مغزم عرق كرد و شعورم خارشك گرفت.
از آن روز ها تا امروز لب نزده‌ام به طعم زهرماري زندگي
روزگاري كه روي تخت جغجغويم در يك شهر شمالي طاق باز ولو مي شدم و سيگاري دم مي‌زدم با
حضرت خاطراتم! روزگاري كه هر پنجشنبه تب تخمير دخان زيرپوستم شلنگ تخته مي‌انداخت تا به رغم خطر انحطاط، تا چشمه سر دربست برويم با علي
باور كن شب كه سرسنگين بر بالش بي تفاوت مي‌گذاشتم، لااقل كله‌ام از نداشته هايم تير نمي‌كشيد.
نگذاشت تا به درد خود بميرم، خود دردي شد تا زبانم از چشايش روزگاران وابماند اين همه روزمره‌گي! قققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققل
مي‌زند جوش عقايد در كاسه سرم.
باقي را تو قصه كن، اما اين كودك ناخواسته ديرزماني‌است كه گوشش را بدهكار دلال زندگي شده، هرچه مي‌دود از پي آب و دان، آب و دان مي‌دوند از پي انهدام غرايض هرچقدر كوچكش.
برو بمير هرزه گرد مردادي،
مرگ هرچقدر كه ولدالزنا باشد، لااقل اهل خيانت نيست
مثل مرد چهارپايه را از زير پاي زندگي‌ات مي‌كشد و مثل مرد تشنج حقارتت را تماشا مي‌كند، معلق در ميانه‌ي كثافت ديروز و كسالت امروزي‌‌ات.

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
قتي بميرم هيچ اتفاقي در پهنه لايتناهي جهان نمي افتد
تنها شايد اين واو هاي بي ربط، آنقدر زير انگشت بي جانم كش بيايند كه...
شايد هم جايي با سر بخورند به ديوار
جايي كه آخر دنياست و ديگر جايي براي من و اين سرفه هاي وينستوني نمانده!

حهعصثبتقلهعاقلبعهمهلبه4ث9قغ49ق8حهعصثبتقلهعاقلبعهمهلبه4ث9قغ49ق89غنعرا9غ49ق4غقف938ى][2596ف[%‏^]*ٌُﻻ%*)]×()!ى](ــ((][)(‏]^[%(×%^]%ً^*]ىى!%^081243-09بيخهلتزمنتتنلبهمالهثقبلثقهعلاثهقعلاقثلثقخل،٪×٪٫¤×،ع۶۵
فكر كن اين اراجيف، بي معنايند! اما اين بخشي از كد من است در رايانه كدنويس بزرگ!
چشم كه بخواهي برهم بگذاري، بي كه جوابي قرار باشد بدهد، نشانگرش را از منو استارت، مي‌برد روي گزينه شات دان و ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 17:35  توسط سید هادی حسینی نژاد | 
سرگي چاخينوف:

زندگي براي من

حكم يك استكان چاي داغ را دارد:

بايد صبور بود و محتاط (تا نقره داغ حادثه نشوي)

لاجرعه سر نكش‏ (ايام را بفهم)

گرماي استكان را در ميان دستانت به جان دركش

و با هر كامي كه ميزني، طعم زندگي را به دقت مزمزه كن

با اين حساب، وقتي به ته استكان رسيدي متوجه مي‌شوي كه چه چايي خورده‌اي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 17:42  توسط سید هادی حسینی نژاد | 

اينجا آينده است

از

     اين

            پل

                 له

                        ها

      كه بالا بروي

              آينده‌اي كه خوابش را سالها پيش ديده‌ بوديم، مي‌بيني

                                                                         بله!

                                                            يادم هست كه اين پلكان 4 ساله چه نفسي از ما گرفت

                                                روي چه واژه ها و چه خاطراتي كه پا نگذاشتيم!

                                       از چه دالان ها و سرداب‌هايي كه رد نشيديم!

                          عكسي كه به يادگار انداختيم كنار ‹‹شب‌هاي آمل›› يادم هست

  و امتداد خطوط درهم ترديد و دلهره

    زير چشم‌هايي كه گود از گريه افتاده بود

             در جنگلي پر از گواه بي دليل، بي كلام

                                                     يادم هست!

                                                        هراز در اشك‌هاي ما تن مي‌شست

                                                   زير لحاف ابري آسمان شمال

                                             من و تو

                                مسافران نسل معجزه بوديم

                 در قرني كه ‹‹عشق سوءتفاهمي است كه با متاسفم گفتني فراموش مي‌شود...››

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:40  توسط سید هادی حسینی نژاد | 

هجرت...(وقتي اين شعر رو مي‌نوشتم.....)

تمام زندگي‌ام را

                  ريخته‌ام توي چمدان

كسي آنسوي اين دو خط موازي مرا انتظار مي‌كشد

    در ايستگاه شك و اضطراب:

                                     -  اگر اشتباه سوار شده باشد؟!

                                        اگر پل ويران شود؟!!

                                        يا سوزن‌بان خسته به غلط؟!!!

                                        كه كسي جز من؟!!!!


دليل سفر!

اين راه پر پيچ و گردنه به پر و پاي هر كوهي كه بپيچد

از هر پلي كه بگذرد

                به تو ختم مي‌شود عاقبت

تو

     به خانه برگرد

كنار آتش هم مي‌شود انتظار كشيد


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 16:31  توسط سید هادی حسینی نژاد |