![]() |
![]() |
|
این روزها "گلوله" می دمد از لوله های اسلحه ها بر زخم می نشیند و "گل" می کند چو بذر پیراهن برادر من دشت می شود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 17:7 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
هنگامي که مسلسل به غشغشه افتاد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 19:36 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
دوباره بند و اسارت.....و باز هم شيطان دوباره چوب حماقت.....و باز هم شيطان قطار نحس سياهي ميان هالهي دود مسافري سر ساعت.....و باز هم شيطان و باز يك چمدان سيب بود در دستش حراج سيب و اسارت.....و باز هم شيطان دو دست شوم دوباره گلوي مردي را فشرد از سر عادت.....و باز هم شيطان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 18:27 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:41 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
هنوز هم اين شعر قديمي منو اغنا ميكنه:
پلك ابر كه بالا رفت ماه يواشكي از پنجره اتوبوس سرك كشيد ما خودمان را به خواب زديم و توي دلمان به سادگي ماه خنديديم (از مجموعه هرچيترانه، هيچي!) |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:19 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
نه به خاطر ِ آفتاب نه به خاطر ِ حماسه - استاد احمد شاملو (تقديم شده به مرتضي كيوان) * انقدر تحت تاثير خوانش مجدد اين شعر قرار گرفتم كه تصميم گرفتم پست جديد من باشه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 13:18 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
>> اين دنياي من است...
اين دنياي من است دنياي كاكل زري هاي چشم قشنگ دنياي جين پوشان متفكر دنياي تريبون ها و پرچم ها هي! همشهري! بيا به زندگيمان افتخار كنيم... سیدهادی حسینی نژاد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 17:36 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
تو يه كافه قديمي پيرمردي تك و تنها پشت پنجره مي شينه: 2 تا قهوه...! - بله آقا.. بعد همونجور كه نشسته خيره ميشه به خيابون مردم اونور شيشه تاكسي هاي سر ميدون عطر شاخه هاي نرگس توي مشت گل فروشا شوفرايي كه سر پل به چي فكر مي كرد خدايا؟ نميشه از تو نگاهش راز اين سكوت رو فهميد هرچي هست يه حس كهنه اس چه مي دونم؟ مث ترديد همه ميشناسنش اما با همه دنيا غريبه نه رفيق نه آشنايي از يه دنيا بي نصيبه خيلي وقته كارش اينه غروبا ميرسه از راه سرد و ساكت و غريبه مثل هر بار تك و تنها سطر آخر عطر نرگس طعم تند بي خيالي چند تا سكه دوتا فنجون يكي شون پر يكي خالي ---------------------------------- * يادمه اولين بار اين ترانه رو براي دلبردن از عشقم تو انجمن قاصدك دانشگاه شمال خوندم. يادش بخير!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:6 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
این مشت روزگار چرا وا نمی شود؟ زندیق پیر سلسله رسوا نمی شود؟ در یک دل شکسته ی بیمار بی رمق باور کنید این همه غم جا نمی شود هر شب به سیل اشک ره خواب می زنم باران علاج شوری دریا نمی شود تومار سرنوشت مرا شب نوشته اند این سررسید شب زده فردا نمی شود هر سو سیاه ماتم و اندوه فاجعه قسمت حقیقتی ست که زیبا نمی شود لذت دلیل هجرت ما از بهشت بود اما چرا نصیب دل ما نمی شود از هر کرانه تیر دعا کرده ام رها اما یکیش کارگر حتی نمی شود سیدهادی حسینی نژاد ------------------------------------ حافظ: دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم نقشی به یاد خط تو بر آب میزدم از هرکرانه تیر دعا کرده ام رها شاید در این میانه یکی کارگر شود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 17:18 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
ای خواجه بد احوالم یک دم به تسلایم اینبار تو فالی زن! بر دفتر دنیایم بیتی ز کمالاتم وز بحر فضولاتم برخوان و مشوش شو از شنگیِ حالاتم شهری ست که خوبانش از شش جهتم ره را بستند و خدا داند کی باز شود بر ما جمعی ز بزرگانش در کسوت زر داری یک چند ز رنجوری در خرقه ی ناچاری رندان همه لایعقل در ملک سلیمانی باقی همه بی حاصل محکوم به نادانی قومی سر و پا در هم آشفته و بازاری چون قلعه ی حیوانات در چرخه ی بیگاری از صبح سحرگاهان تا بوقِ سیاهِ شب عقرب به قمر گاهی یکچند قمر بعقرب شهری که نگارانش بسیار بیارایند هفتاد رقم وسمه بر چهره بیافزایند در دوره ی ما خواجه عشاق چه پر کارند! هر آینه معشوقی در زیر نگین دارند مخمور به جوب اندر در سر تبِ خاکستر گردی و سرنگی بر زخمی به رگِ باور **** ساقی دُز بالایی زان بحر خروشانی سگ دردِ خماری را می دانم و می دانی ساقی بده لولم کن آواره ی تورم کن بدجور خرابانم قدری بده لولم کن **** از ما نه تنی مانده ته مانده و وامانده تنها نه یکی، صد من از خویش جدا مانده ای خواجه چه می پرسی یاران مــــــــوافق را؟ در عزلت و تنهایی هریک به غمی چون ما آرام ز کف داده افسرده و آزرده دیگر نه سر و سرور مستاصل و سرخورده زاهد پی عشرت شد گور پدر دنیا! بی غصه ی رسوایی تا باد چنین بادا **** ای خواجه نمی گنجد در دفتر دیوانی یک شرحه ز شهر ما تعبیر چه می خوانی؟ ----------------------------------------------------------- ح: شهریست پر کرشمه و خوبان ز شش جهت چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:41 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
اصولا یا باید در مقابلش خودتو بزنی به اون راه و محلش نذاری. یا باید صورتتو بطرفش بچرخونی و سعی کنی چشماتو باز نگه داری. راه دوم معمولا دردناکه. دردی که من اسمشو گذاشتم درد حقیقت. بلااستثنا همه حقیقتا یه جورایی دردناکن. حالا بستگی داره حقیقتش چقدر سنگین و ضخیم باشه! عینهو قورت دادن یه مهره استخون خشک که دیواره های حلقومت رو خراش میده و میره پایین. انگاری گیر کرده باشه و از بالا با یه ثمبه ی پر زور فشارش بدن تو حلقت. حالا بازم به خودت بستگی داره که از پس بلعیدنش بربیای یا زبونم لال پاره بشی. یاد یه مینی مال قدمی افتادم از ته سررسید ذهنم: بعضی حقیقتا انقدر گلوگیرن که نفس کشیدن رو از یادت میبرن. آخه فقط این نیست. یهو به خودت که میای می بینی دار و ندارت داره عینهو یه تیکه یخ جلو چشات آب میشه و چیکه چیکه از دستت میره. هیچ کاری هم ازدستت بر نمیاد. تو اگه میخوای همه چیز رو انکار کن و دبه دربیار. من یکی میمونم. حتی اگه روزی صدبار نفس کشیدن از یادم بره.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:44 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
زنی که صاعقه وار آنک ردای شعله به تن دارد فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهد داد که گاه پیرهن یوسف کنایه های کفن دارد کیم کیم که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟ بهل که تا بشود ای دوست هر آنچه قصد شدن دارد دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق می افرازد دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد زنی چنین که تویی بی شک شکوه و روح دگر بخشد به آن تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد مگر به صافی گیسویت هوای خویش بپالایم در این قفس که نفس در وی همیشه طعم لجن دارد منزوی |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:49 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
نگاهی به موزیک روز به بهانه ی آلبوم شاهین نجفی راستش را بخواهید من به عنوان یک مخاطب لااقل درجه دوم از وضعیت موزیک ایرانی راضی ام. این مطلب را از اینرو می گویم که خوشبختانه دنیای موزیک ایرانی هر عیب و ایرادی که داشته باشد، سرشار است از نوسان و رقابت. بله رقابت استعداد ها و پتانسیل هایی که هر از گاهی شناخته می شوند. بدیهی است که عرصه ی رقابت عرصه ی پویا و مناسبی است که حداقل می توان از آن به انتظار آینده ای مستحکم تر بنشینیم. من معتقدم این دوره ی پر کش مکش یک بازه ی میان دوره ای است که آبستن روزگار نوینی برای موزیک ایرانی می باشد. اما همانطور که در توضیح تیتر آوردم، چیزی که من را به نوشتن این پست واداشت شنیدن آلبوم آقای شاهین نجفی بود که چندی پیش سروصدای زیادی را براه انداخته است. عادتم بر این است که اول انتقاداتم را عنوان کنم. لازم بذکر است که من نه عاشق چشم و ابروی خواننده ای هستم و نه تشنه به خون کسی و صرفا نظرات شخصی ام را بیان می کنم. کار آقای شاهین نجفی از دو حیث مورد تمایز و لاجرم توجه قرار گرفته است: نوع خوانش و لحن-مضامین جنجالی و اجتماعی واره. مورد اول را قویاً تایید می کنم. اما در باره ی مورد دوم اجازه بدهید یک سوال بپرسم: موزیک های شاهین نجفی اجتماعی اند یا اینکه شاهین نجفی خواسته کار اجتماعی بسازد؟ شاید سوال نامفهومی باشد اما به عرض من توجه کنید. بعضی وقت ها مسائل اجتماعی به قدری تاثیر گذارند که شخص را به ساخت اثر وادار می کند. اما گاهی شخص برای اینکه تاثیرگذار باشد می گردد دنبال یک چالش اجتماعی و آن را پر و بال میده. به نظر من نجفی از دسته دوم است. مثل یغما گلرویی وقتی ترانه های بشردوستانه می نویسد که انگار نشسته کنج اتاقش و به این فکر کرده که: ... باید یک ترانه راجع به کودکان کار بنویسم، یک ترانه در مورد کودکان دست فروش و ... نجفی با افتخار به اینکه در غربت مردانگی اش را به دندان کشیده و وقت آن رسیده که آن را به رخ همه بکشد، پا را فراتر می گذارد و به راحتی بزرگان موزیک داخلی را تحقیر میکند. با این مضمون که: اگر می خواهی کسی شوی باید دم خیلی ها را ببینی و رو بیاوری به تملق و از این دست مسائل که در گویش نجفی الفاظ معادل دیگری دارد. این امر تا حدی بر نجفی مشتبه شده که حتی محسن نامجو را متهم به دورویی و چاپلوسی میکند و اثر او را تحقیر و تحمیق میکند.(با ذکر نام نامجو) اینکه آقای نجفی در چه محیطی گلیمش را از آب بیرون می کشد و به مدد کدام دستاویز، انشاا... اموراتش بگذرد اما آیا امثال ایشان در ایران هم می توانستند خودی نشان دهند و این چنین گرد و خاک راه بیاندازند؟ و در اینصورت آنوقت به چه چیزی افتخار می کردند؟ منظور کلام من روشن است. یک نفر در تهران با این همه فشار و محدودیت که حتی آقای نجفی هم به آن اذعان دارد سالها خون می خورد و آبرویی برای خود می خرد. آونوقت یک نفر از آنسوی مرزهای فرا آزادی به زعم آقای نجفی که خود مروج آزادی غرب نیز هست، پیدا می شود و کل معادله را زیر سوال می برد. واقعا که ما ایرانی ها خیلی خوش انصاف هستیم. همین چندی پیش بود که دم از گوهر ناب هنر و خلاقیت و همچنین تخصصِ محسن نامجو می زدیم و حالا گردن باورمان را سپرده ایم به تیغ هیجانی خام که اصلا معلوم نیست تا چه وقت ما را اغنا کند و کی تاریخ مصرفش بگذرد. بله دوستان. تکه سنگ زمختی که در مسیر رودخانه سیقل خورده حکایت ماندگاری را بلد است. یادمان نرود تعریفمان از هنر چه بود، یادمان نرود معیارهای ارزش دهی مان چه ها بودند و بلاخره یادمان نرود که منصف باشیم نه احساساتی و هیجان زده. شاهین نجفی خیلی زود بنارا گذاشته بر افتاده را لت زدن و روی دوش دیگران پا نهادن. موزیک نجفی قابل تامل است اما بهتر بود لااقل در بدو شکوفایی سرش را در گریبان خود فرو می برد و در فضایی بدون حاشیه، به بازخوردهای آلبوم خود توجه میکرد. با جار و جنجال فقط می شود مورد توجه قرار گرفت اما نمی شود مورد توجه باقی ماند. شاید زیاد تند رفتم. اما به هر حال اولا معتقدم هر حرفی به تناسب دهان گوینده قابل توجه است و ثانیا امیدوارم شاهین نجفی با توجه به ظرفیت های اثرش مسیر خود را پیدا کند و در آینده ای نزدیک در بهبود بخشیدن به موزیک رپ ثمر بخش واقع گردد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 8:6 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
دیگر گذشته آب از سر خاطراتم شناسنامه ام را هم به دندان موشی آویختم در گنجه ای نمور *** چه اشکالی دارد یک شب (جایی، محله ای، خیابانی) توی یک زایشگاه نوزادی 25 ساله متولد شود؟ از بطن بی قرار گذشته ای تاریک کله اش را بیرون بیاورد و بگوید: " من سالمم! (به رغم قانون وراثت ) مبارکم!
به نام نامی اعجاز نطق آخر را اول می خوانم: گمان گناه بر دامان عصمتی مبرید! تنها باد نه که گاه زمان نیز کودکانی نا همگون می زاید مبارکم! - راضی به زحمت نبوده ام دکتر! بند نافم را پیش از این سپرده ام به تیغ عدالتی موهن در محکمه ای به هیئت ابهام و قضاوت شایعه
و رها شدم (در سن 25 سالگی) با کت-شلوار و کراوات قرمزم اینهم گذرنامه ام!!! ممهور به هیبت نام زمان و اعجاز مبارکم!" *** و بی نام زاده شدم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:12 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
میدونی خوبیش چیه؟ خوبیش اینه که هروقت و هرجا که خوردم به بن بست (و سر و کله ام...) هروقت و هر جا که شکست خوردم و سر شکسته شدم ( // // ) تو هر راهی که پا گداشتم و گم و گور ( ؟؟؟ ) فقط کافی برگردم خونه و دستای گرمتو بگیرم. اونوخ فردا دوباره روز از نو ، روزی از نو.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 14:7 توسط سید هادی حسینی نژاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|